تبليغاتX
دیوانگی های یک دیوانه
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

در موردشون خوب فکر کنید:

 

ـ 

"استیفن لوید" می گوید:   اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کرئن را داشتید به چه کسی تلفن می کردید؟ و چه چیزی می گفتید؟

"کریستوفر مورلی" در جواب این سوال می گوید: اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه  برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم تمام باجه های تلفن پر می شد از آدم هایی که می خواهند به دیگران بگویند:

                                              "دوستت دارم"

 

می خندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این یعنی فاجعه. حداقل برای من. که تا حالا نتونستم به اونایی که از ته دل دوستشون دارم این جمله رو بگم. از سز غرور یا.........................

یه لحظه فکر کن ببین چند تا از این جمله به اطرافیانت بدهکاری؟؟؟؟

مرگمون نزدیکه ها  همون فرصت پنج دقیقه ای به خیلی ها داده نمی شه..........

 

 

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

 

 ـ

روزی مردی با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد.همسرش می پرسد: چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ مرد با دلگیری خاصی می گوید:هیچی!!!

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود آمد. مرد با تعجب پرسید:چی شده؟ چرا لباس عزا پوشیده ای؟ زن می گوید: نمی دانی؟ او مرده!!" مرد می پرسد:"کی؟" زن می گوید:"خدا، خدا مرده!!!"

مرد با تعجب می پرسد:"این چه حرفی است که می زنی؟؟"

زن می گوید:" اگر خدا نمرده پس این قدر غمگینی؟......................................."

 

راستی چرا بعضی از ما فکر می کنیم خدا مرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 17:47  توسط یک دیوانه | 

یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک سرزمین پادشاهی را نابود کند، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند.هر کس از آن آب می نوشید دیوانه می شد. صبح روز بعد همه ی مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند. شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند اما پلیس و کاراگاه ها هم از آن آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیمات پادشاه احمقانه است و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.                                                        وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند مه پادشاه دیوانه شده و فرمان های نامعقول صادر می کند. به طرف قصر تظاهرات کردندو از او خواستند کناره گیری کند. پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند اما چند ساعت بعد به صورت اتفاقی از آب آن چاه نوشید؛ همین طور ملکه و کل خانواده ی پادشاه. و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن.زیر دستانش بلافاصله شروع کردند به توبه کردن؛ حالا که شاه داشت تا این اندازه خردمندانه سخن می گفت چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟                                                                                                             آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه دادند، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود. و پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند.                                                                                                  

            << فرق ما با دیوانه ها در این است که ما در اکثریت هستیم...>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:40  توسط یک دیوانه | 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و نخواهیم مگس،  از سر انگشت طبیعت بپرد

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود

                             منطق زیبای پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجان

                             خلایی بود در اندیشه ی رویاها

و نپرسیم کجاییم

بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست

و نپرسیم که پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند...

                                                                                      «سهراب سپهری»

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 17:26  توسط یک دیوانه | 

            

           Godisnowhere               

این جمله را به دو صورت می توان نوشت:

1)                                                           god is no where

2)                                                           god is now here

 اولی یعنی:"خداوند هیچ جا نیست."

دومی یعنی:"خداوند الان این جاست."

...و همه چیز در دنیا بستگی به نگاه ما به آن دارد. اینکه چگونه ببینیم خیلی مهمه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 15:18  توسط یک دیوانه | 

زیر خاکستر جسمم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم:

آن که حانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صدبار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که:" از دل برود یار چو از دیده برفت."

سالهاست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

" آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

                                                                "حمید مصدق"

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 14:58  توسط یک دیوانه | 

پرسیدم: چه می کنی پاسخ داد: به دشت ها می نگرم

پرسیدم: دیگر چه می کنی؟

_ مگر برای دریافتن زندگی همین کافی نیست؟

چنین پاسخ داد مردی که دیوانه اش می خواندند.

                                                                                                     «جبران خلیل جبران»        

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد من نمي افتد.

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

 

از خداوند پرسیدند: چرا اول مرد و سپس زن را آفریدی؟

پاسخ داد: یک چک نویس لازم داشتم تا شاهکارم را خلق کنم.

 

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

 

طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 16:38  توسط یک دیوانه | 

مردی در یک مرسدس بنز لوکس رانندگی می کرد.ناگهان لاستیک ماشینش می ترکد.میخواخد لاستیک را عوض کند، اما متوجه می شود جک ندارد.

به دنبال کمک می رود و فکر می کند:خوب،به نزدیک ترین خانه می روم و یکی قرض می کنم. و بعد با خودش می گوید: شاید صاحبخانه وقتی مرا دید به خاطر جکش از من پول بگیرد.با چنین ماشینی وقتی کمک بخواهم احتمالا ده دلار از من می گیرد. نه شاید حتی پنجاه دلار،چون می داند که من واقعا به جک احتیاج دارم. شاید حتی از موقعیت من سواستفاده کند و صد دلار بگیرد.

و هر چه جلوتر می رود قیمت بالا تر می رود. وقتی به نزدیک ترین خانه می رسد و صاحبخانه در را باز می کند، مرد فریاد می زند:

تو دزدی یک که اینقدر قیمت ندارد! مال خودت!

کداممون می تونیم بگیم تا حالا همچین رفتاری نداشتیم؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 16:37  توسط یک دیوانه | 
پسوردتو دادی من

بد کردی، بیچارت می کنم.

می گی نه بشینو نگاه کن.

         توسط ترنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 15:58  توسط یک دیوانه | 

مرد به فرودگاه که رسید متوجه تاخیر چند ساعته ی پروازش شد.

یک روزنامه و یک بسته بیسکویت خرید و در سالن انتظار نشست و مشغول خواندن روزنامه شد. چند لحظه بعد مردی پهلوی او نشست. مرد اولی چند لحظه بعد متوجه شد که مرد دومی از بیسکویت او دارد میخورد! پیش خود گفت: «عجب مرد بی شعوری است. بدون اجازه ی من از بیسکویت من می خورد.» این ماجرا چند بار اتفاق افتاد و مرد اولی مدام در دلش به او فحش و بد و بیراه می گفت. تا اینکه یک بیسکویت باقی ماند. با تعجب دید که مرد دومی آنرا از وسط نصف کرد و تکه ای را خودش خورد و تکه ی دوم را به مرد اولی داد و رفت.

مرد حالا کاملا عصبانی شده بود و از بی ادبی آن مرد خونش به جوش آمده بود.

زمان پرواز که فرارسید مرد روزنامه را تا کرد و ساکش را باز کرد تا آن را درون ساک بگذارد ولی... چه می دید؟ بیسکویت او توی ساک بود و...

اینجا فهمید که آن مرد از بیسکویت خودش می خورده و ... عصبانیتش فروکش کرد.

 مرد از آن روز به بعد هر وقت می خواست درباره ی کسی زود قضاوت کند با خود می گوید :« شاید او از بیسکویت خودش می خوره.»

 

کاش ما هم در این مواقع یاد این بیسکویت بیفتیم و مثل آب خوردن درباره ی هم قضاوت نکنیم و به هم تهمت نزنیم آخه می گن خدا هر گناهی رو می بخشه جز تهمت زدن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 13:9  توسط یک دیوانه | 

 

 پسر کوچولو گفت:« من گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد کوچولو گفت:« من هم...»

پسر کوچولو گفت:«من شلوارم را خیس می کنم.»

پیرمرد کوچولو گفت:« من هم...»

پسر کوچولو گفت:«من نمی تونم خوب غذا بخورم.»

 پیرمرد کوچولو گفت:« من هم...»

پسر کوچولو گفت:«من بیشتر وقت ها گریه می کنم.»

پیرمرد کوچولوسر تکان داد و گفت:« من هم  همین طور.»

پسر کوچولو گفت:«از همه بدتر، انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند.»

آنگاه پسر کوچولو گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد...

پیرمرد کوچولو با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:« می فهمم. می فهمم چی

می گی...»

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 15:39  توسط یک دیوانه | 

 

 

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن. شب چهلمین ، خضر(ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.

***

گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت. و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم، زیرا از یاد برده بودم که خود را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.

***

گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم، بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم، شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به اینجا که می رسم ناامید می شوم، انقدر که همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم.

اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن، تا چلچراغ خدا را بیفروزی.

فرشته شمعی به من میدهد و می رود.          

 ***

راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 16:50  توسط یک دیوانه | 

شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسا یه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی ما همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدات می کردم

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. تو دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشت های نازکت می چکید. را که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد می دانم چه طور از راه به درتان کنم.

تو، شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را رو سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی. و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم . بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم....

دوست من، همبازی بهشتی ام؛ نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شده ای از این راه بیا.

بلند شو از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 16:2  توسط یک دیوانه | 

چگونه دیوانه شدم؟

از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم .چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدارشدم و دیدم که همه ی نقابهایم را دزدیده اند- همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم -. پس پی نقاب در کوچه های پراز مردم دویدم و فریاد زدم « دزد، دزد، دزدان نابکار.» مردان وزنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان رفتند.هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سربامی ایستاده بود فریاد برآورد: « این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم که او را ببینم؛خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید . نخستین بارخورشید جهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم « رحمت، رحمت بر دزدانی که نقابهای مرابردند.»

چنین بود که دیوانه شدم. و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

 ولی مبادا که از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

                                                                                      پیامبر ودیوانه

                                                                                   جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 15:13  توسط یک دیوانه | 

به او تکیه می دم و شروع می کنم ...

هیچ ترسی ندارم او همیشه تکیه گاه من بوده و شک ندارم ازم دریغش نمی کنه منتها بعضی وقتا من شیطونی می کنم و به امید پیدا کردن یه تکیه گاه بهتر ازش فاصله می گیرم و .............. می افتم. کسی جز اون طالب من نیست و تا من بخوام اینو بفهمم یه کم دیره.

ولی خیلی دیر نیست.

هر وقت فهمیدم، دوباره می تونم برگردم و بهش تکیه کنم و اون دوباره منو شرمنده می کنه و محکم تر از قبل، پام وای میسته...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 13:37  توسط یک دیوانه |